خسته شدم از این زندگی! گرچه قرار بود دیگه این جمله رو نگم. یه عزیزی گفت ناشکریه! ولی خوب خسته شدم آخه چرا چند تا آدم باصطلاح عاقل و بالغ که ناسلامتی عضو یه خونوادن نمیتونن با هم کنار بیان و با هم صحبت کنن؟!؟!؟ واقعاً خجالت نمیکشن بعد عمری زندگی و کلی سن! تازشم این وسط کلی واسه بهبود روابط تلاش میکنی آخرشم میشی آدم بده! خیلی دلم میگیره وقتی میبینم منی که اینهمه عاشق خونمونم حالا فقط میخوام یه کاری کنم که توی اون جو نباشم! حاضرم کلی تو ترافیک باشم یا راهی که تو یه ربع میشه برم 1 ساعت طولش میدم و بعدشم دیگه هیشکی نگرانم نمیشه چون عادی شده و این برام خیلی سنگینه! چه روزایی گذشت و قدرشو ندونستیم! چه روزایی داشتیم با الناز! چه روزایی که پیچوندیم و رفتیم! چه روزایی که تو امامزادۀ مورد علاقمون نماز و دعا خوندیم و گریه کردیم و خندیدیم . چه روزایی بود که هرکی تو خیابون میدیدمون میگفت چرا انقد سرخوش و خوشحالید؟!؟!؟یادش بخیر یه روز تموم راه مدرسه رو تو تاکسی خندیدیم و موقع پیاده شدن رانندۀ بداخلاق گفت ایشالا همیشه خوش باشید مدتها بود مسافر خنده رو نداشتم!چه حالی میداد وقتی کف اتوبوس و مترو میشستیم زمین و بی خیال همه چی میخندیدیم حتی روزای ناراحتیم با هم خوش میگذشت مثل روزی که توی کوه کلی با هم گریه کردیم! چه خوبه آدم یه دوست خوب داره که میتونه همه چیزو بهش بگه ها! ولی الان که کلی دلم پره تنهام! گفتیم میریم سر کار یادمون میره ولی بدتر شد! آدم اینجا بیشتر دلش میگیره!
دلم برا شبای پشت بوم خونۀ مادربزگم تنگ شده آسمون اونجا پره از ستاره نه مثل این تهران که هواش هر روز داره کثیفتر میشه مثل خیابوناش و جوباش و آدماش!!
من در تمام عمرم حرف دلمو اینقد صریح به کسی نزده بودم که این چندوقت گفتم!و یه درس بزرگ گرفتم اونم اینکه این اولین و آخرین بار باشه!
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت : یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو......من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی!
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
سلام دوستای گلم من بعد مدت ها بالاخره آپ کردم!
تولد بعضیا نزدیکه با اینکه به من ربطی نداره هاااااااااااااا!![]()
ولی تولدت پیش پیش مبااااااااااااااارک!![]()
(نه که پرسپولیسین!)
حسابی گرفتار بودیم. حال پدر بزرگم خوب نیست بنده خدا بیمارستانه. براش دعا کنید.
دیروز مامانمو نگا می کردم چقد پیر و شکسته شده ها!
این مدت خیلی فشار روش بوده! خودشم که حالش خیلی خوب نیست بازم به خاطر ما می خواد نشون بده که خوبه!
آدم چطوری باید اینارو جبران کنه؟ تا حالا نمی خواستم قبول کنم مامانم دیگه مامانی بچگیام نیست ولی خوب روزگاره دیگه هر چی ما بزرگتر می شیم اونام پیرتر. بازم خدارو شکر. اینو گفتم که حواسمون باشه باید بیشتر ازینا مواظب مامانامون باشیم. چون خیلی از دور و بریامون از نعمت داشتنش محرومن.![]()
مواظب ماماناتون باشید![]()
امروز اينجا عجب باد و بارون و طوفاني بود! انگار خدا و آسمون هم از دست اين بنده هاي خدا شاكي شدن. حقم دارن خوب.آسمون با تموم وجودش اشك مي ريخت ياد چند وقت پيش خودم افتادم! چه حالي داره آدم توي اين هوا بره بيرون بشينه زير بارون واااااااااااي!باروني ميباريد در حد بوندس ليگا!(ولي حيف زودي تموم شدش!
)
من با همه قهرم ديگه به هيچ كس اعتماد ندارم خودمم نميدونم چرا!شايد به خاطر چيزايي كه اين چند وقته از دور و بريام ديدم. چند وقته بدجور به يكي شك كردم و اين حس داره ديوونم ميكنه اصلن بحث بي اف و اين مزخرفاتم نيست! نميدونم چيكار كنم! ميترسم دنبالشو بگيرم اونوقت شكم به يقين تبديل بشه بعدشم......
نميدونم چرا انقد مي ترسم از اين حس. خيلي بدجوره به هيچ كسم نمي شه چيزي گفت! فقط خودتي و خودت. ولي آخه من كه نمي دونم بايد چيكار كنم خدا! هميشه همينطوره اين طور مسائل رو من بايد اول از همه بفهمم هيچ وقت برا چيزاي خوب اينطوري نيستا!![]()
چند وقته به اين نتيجه رسيدم كه به هيچ كدوم از آدما هيچ كدوم نمي شه اعتماد كرد تازه اگر بر فرض محال يكيم پيدا شد كه مي شد بهش اعتماد كرد ما نبايد اين كارو بكنيم! چون آخرش طرف آنچنان راحت بي خيالت مي شه كه فكرشم نمي كني! اينو تجربه ثابت كرده.
يه تصميم تازه هم گرفتم اونم اينه كه ديگه هيچ آدمي برام مهم نباشه! مي خوام از اين به بعد فقط و فقط به فكر خودم باشم يعني اول ببينم كاري كه مي خوام انجام بدم نفعي برا خودم داره يا نه! درست مثل آدماي پست گرچه ديگه به نظرم پست نيستن تازگيا فكر مي كنم اين آدما خيليم باهوشن كه زودتر از امثال من به اين نتيجه رسيدن! نمي شه كه همش من به فكر بقيه باشم اونوقت خودم برا اونا پشيزي ارزش نداشته باشم! اينم از تصميم جديد ما يكي از رفقا اين راه رو امتحان كرده نافرم نتيجه داده! به شما هم توصيه ش مي كنم.

در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده ‘ دو كاج روييددند
ساليان دراز‘ رهگذران
آن دو را چون دو دوست مي ديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبارو تازيانه ي باد
يكي از كاج ها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت:اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل كن
ريشه هايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با تندي:
مردم آزار از تو بيزارم
دورشو ‘ دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو دارم؟
بينوا را سپس تكاني داد
يار بي رحم و بي محبت او
سيم ها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مركز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممكن نيست
گشت عازم گروه پي جويي
تا ببيند كه عيب كار از چيست؟
سيم بانان پس از مرمت سيم
راه تكرار بر خطا بستند
يعني آن كاج سنگ دل را نيز
با تبر تكه تكه بشكستند.
محمد جواد محبت
كاش مي شد به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمون بود.
دلم بدجور براي قديما تنگيده ها !(هم برا خیلی قدیما هم خیلی آدما هم خیلی چیزا!
)

هر کجا بروی
خواهم آمد
ماه شده ام
همسفر تمام مسافران
هر کجا باشی
بر کلبه ات خواهم تابید
تا خاطره ای زاده شود
از هرچه عشق و زیبایی
دوستت می دارم.
«رسول یونان»

آدم به جُرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است...
وقتی یه هفته رو بد شروعش می کنی دیگه تا آخر هفته همه چی بد پیش می ره! مثل اینکه کاریشم نمی شه کرد! بدتر از همه اینه که انگار اون هفته برات کشدارترین هفته ی زندگیت می شه!
حالا دقیقاً تو همین هفته توی همین شرایط باید با بهترین دوستت (سر یه موضوع خیلی پیش پا افتاده و مسخره) بحثت بشه؟!؟!؟!؟!؟ همیشه همینطوریه همه چی با هم خراب می شه!
کاش این هفته زودتر تموم می شد.
دور از این خاطرات غمگین شو
غرق در شور و حال باش و برو
من امیدم به بازگشتن توست
تو ولی بی خیال باش و برو......
«عباس تربن»


